تبليغاتX
مترسک تنها
شاید این دنیا، دوزخ عالم دیگری باشد.

  حرفی برا گفتن نیست. خدافظ.

+ در تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 1:36 حک شده به دست مترسک |


دو - سه هفته ای می شد که می خواستیم با این دوستامون بریم پینت بال. درست روزِ قبلِ رفتن تصمیمون عوض شد و قرار شد بریم شهربازی (البته نه اون شهربازی که قبلاً چند بار رفتیم ما، این یکی دور تر و بهتره). جای شماها خالی، دیروز از ساعت یازده صبح تا هشت و نیم شب شهربازی بودیم و باز هم به یه سری از بازی ها نرسیدیم. 

الآن که دارم اینا رو می نویسم، از گردنم درد می کنه تا پاهام. ولی بسی جای همه تون خالی بود. مثل احمق ها اولین بازی که رفتیم از این بازی آبی ها بود. هیچ کدوم فکر نمی کردیم قراره انقدر خیس شیم ولی خب، وقتی اومدیم بیرون، یه نقطه ی خشک توی لباسامون نبود. به جز اون بالا و پایین ها و موج هایی که داشت و باعث می شد آب بریزه تو قایقمون (!) توی اون رودی که حرکت می کردیم رسیدیم به یه جا که از دو طرف فواره می زد تو سر و کله مون و هیچ راه فراری هم نبود. بعد هم رسیدیم به یه آبشار که خب، شدت آبِ دوش حمام رو چند برابر کن، سردی آب رو هم در نظر بگیر، آبشاره اون جوری بود.

خلاصه وقتی پیاده شدیم از موهامون آب می چکید و دو - سه ساعتی طول کشید تا کامل خشک شیم. 

از اونجایی که مهیار خیلی از این بازی های خفن (کلمه ی دیگه ای پیدا نکردم، واقعاً نمی شه بهشون گفت ترسناک، شاید بشه گفت هیجان انگیز) خوشش نمی اومد، چند تایی بازی ملایم هم رفتیم ولی خب گویا همه ی اون هیجان انگیز ها رو رفتیم. این لینکه بازی های هیجان انگیزشه. اون بغل سمت چپ کوچولو کوچولو زیر X-tromos اسم بازی ها هست. بتمن و سوپرمن و Huracan خـــــیــــلی خوب بود. برای کسایی که لینک ها رو باز کردن و اینا هم Altura en su punto mas alto یعنی ارتفاع توی بلندترین نقطه، Largo می شه طولش و Velocidad Maxima هم نهایت سرعتشه.

از قسمت Familiares هم یه سری از بازی ها رو رفتیم، مثلا این (لینک) همون بازی آبی اس که رفتیم.

خب، دیگه این نوع اطلاعات رو بی خیال شم، می رسیم به اینجا که شب که برگشتیم دوستامون اومدن خونمون (مامان، بابام و مونیکا نیومده بودن. من و مهیار بودیم با دو تا پسرای همسایمون و خانومه که بشه مادر پسرا و خاله شون). شام خوردیم و وقتی رفتن اصلاً حس و حال عوض کردن لباس هم نداشتم. به زور عوضشون کردم و بدون مسواک زدن خوابیدم حتی.

امروز صبح هم باید می رفتم مدرسه ی مهیار، برای کارنامه اش، صبح قشنگ چهل و پنج دقیقه دیر بلند شدم و در نتیجه یه نیم ساعتی دیر رسیدم اونجا. از ساعت هشت اونجا بودم تا نُه و نیم. وقتی برگشتم خونه، لپ تاپ دست مامانم اینا بود و توی همون چند دقیقه ای که دراز کشیدم تا لپ تاپ رو بدن، خوابم برد. الآن هم از بیرون اومدیم، جایی کار داشتیم (خدایی حس و حال توضیح این یکی نیست) و البته از اونجایی که امروز پر کردگی یکی از دندون هام در اومد، بعد ناهار رفتم دندون پزشکی. این آپ هم آپیدنش تموم شه، باید برم پایین برای حساب کتاب امروز و ببینیم برا فردا چی سفارش می دن.

 

  یعنی عزا گرفتم که با این بدن دردر چه جوری از جام بلند شم.

+ در تاريخ جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 3:50 حک شده به دست مترسک |

امروز با مامانم اینا رفتیم جای شما خالی روح و روان و آینده مون رو دادیم دست فالگیر. خب، یه چیزایی گفت که زیادی درست بود. مثلاً من و مهیار و مامانم بودیم. به کف دست مامانم نگاه کرد و گفت تو سه تا بچه داری، نه؟ چند دقیقه بعدش هم گفت که یه بچه از دست دادی و خب اینم درست بود.

من فقط قسمت های مربوط به خودم رو می گم و با اینکه اعتقاد خاصی ندارم ولی خدا می دونه چقد دوست دارم که بعضی قسمت هاش هیچ وقت اتفاق نیافته و خب، خودتون بخونید چی گفته هم، همین حس رو خواهید داشت. درهرصورت، حالم یه کم گرفته اس از چیزایی که شنیدم.

اول از همه بهم گفت که روحیه و شخصیت مثبتی دارم به خاطره همین هر بلایی سرم می یاد کم نمی یارم و دوباره بلند می شم. از اینجا به بعدش رو به ترتیب یادم نیست ولی خب، گفت که عشق و عاشقی های الآنم هیچ نتیجه و آینده ای نداره و زندگی عاطفی و اینام از بیست و پنج-شیش سالگی به بعد شکل می گیره و وقتی که ازدواج می کنم شوهرم شدیداً عاشقمه. در همین مورد گفت که بعداً دو تا بچه خواهم داشت، یه دختر، یه پسر. گفت که اول دختره می یاد و بعد پسره. همچنان در این رابطه گفت که دخترم بدون پدر، بزرگ می شه و منم می شم مادرِ مجرد. پرسیدم کی این اتفاق می افته؟ گفت زود. تا دو - سه سال دیگه. ترسناکه، نه؟

درمورد زندگی شخصی و این حرفا گفت که وقتی بیست و پنج شیش سالمه با یه آقا هه که خیلی با تجربه و عاقله و تقریباً سی و پنج سالشه ازدواج می کنم و بعداً گفت ایرانی هم نیست.

گفت توی آینده ی نزدیک یه ضربه ی اساسی می خورم و قراره حال و روزم خیلی بد بشه. گفت سعی می کنم به یه پسره که مشکلاتی مثل اعتیاد، زندان یا یه همچین چیزی داره کمک کنم، ولی نمی تونم و همین خیلی اذیتم می کنه. 

گفت کسی که الآن باهاته خیلی بعداً اذیتت می کنه و خب، کیه که باور کنه؟

درمورد درس و کار و اینا گفت که درس می خونم و مدرکم رو می گیرم. گفت احتمالاً توی دو تا رشته ی مختلف هم می گیرم مدرکم رو. افتادم تو فکر شیمی و روانشناسی که همیشه دوست داشتم هر دو تاش رو بخونم.

گفت کارم یه جوریه که یه چیزی مثل سرپرست یه عده آدم می شم و به نوعی یه گروهی زیر دستم کار می کنن. گفت که در آینده هم وضع مالیم خیلی خوب می شه. 

گفت که از خانواده ام قراره جدا شم و توی سه تا بچه از همه مستقل تر خواهم بود. گفت که راهم کاملاً از خانواده جدا می شه و کلاً شخصیت مستقلی دارم. منم چند باری اینجا گفته ام که وابسته شدن به آدم ها تقریباً برای من غیر ممکنه.

گفتم چقدر عمر می کنم؟ گفت زیاد. کم نه. گفتم دوست ندارم خیلی زندگی کنم. گفت وقتی ازدواج کردی و عاشق شدی نظرت عوض می شه. گفتم نه، نمی خوام پیر شم و به کسی وابسته شم. گفت نه، وقتی که خدا صدات می کنه و قرار می شه بری، رو تخت نیستی، هنوز قوی ئی.

گفت کودک درونت خیلی قوی و زنده اس. گفتم یعنی چی؟ گفت مثلاً عروسک دوست داری هنوز. کارتون دوست داری. 

و من به دو روز پیش فکر کردم که با مونیکا توی فروشگاه عروسک های نرم و بزرگ رو بغل می کردیم و ذوق می کردیم . تصمیم گرفتم یکیشون رو بخرم و بعد به زور خودم رو پشیمون کردم.

گفت توی زندگی قبلیم، توی جنگ بودم. می تونه جنگ جهانی اول باشه. تغداد زیادی مُرده دیده که به خاطره بیماری مردن. گفت تو هم مریض شدی و مُردی ولی به مریض ها کمک می کردی تا حتی اگر قراره بمیرن تو آرامش بمیرن. گفت سیستم دفاعی بدنم مشکل داره، باید مواظب باشم و بهتر غذا بخورم وگرنه امکان داره مشکل ساز شه. 

شاید چند تا چیز دیگه هم بوده باشه که یادم نمونده، ولی خب فک کنم همینش هم برای ترسوندنم کافی بوده. خلاصه، امروز فهمیدم که اگر قراره سرنوشتم تغییر ناپذیر باشه، واقعاً ترجیح می دم ازش خبر نداشته باشم.


همچنان هم می گم، من به این چیزا اعتقادی ندارم ولی خب، فکر کردن بهش به عنوان یکی از هزاران سرنوشتِ احتمالیم هم، ترسناکه. مادره مجرد؟ واقعاً؟ من؟ دو سال دیگه؟

+ در تاريخ سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 7:24 حک شده به دست مترسک |

دقیقاً پنج سال پیس وقتی همسن الآنه مهیار بودم یه حساسیت عجیب و غریب به ظرف شستن داشتم. وقتی ظرف می شستم پاهام شروع می کرد به خاریدن و مجبور بودم روی یه پا وایسم، ظرف بشورم و با اون یکی پام این یکی رو بخارونم. وقتی به مامانم اینا گفتم، فکر کردن الکی می گم و می خوام از زیر ظرف شستن در برم.

چند روز پیش مهیار با پاهای قرمز از آشپزخونه اومد بیرون و گفت که هروقت می ره تو آشپزخونه و ظرف می شوره پاهاش قرمز می شه و می خاره. یه نگاه به پاهاش کردم، گفتم: چرت نگو 

و توی دلم گفتم: وقتی کسی باورت نکنه، درست می شه. 

+ در تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 5:20 حک شده به دست مترسک |

چند وقت پیش مامانم گفت بریم به صاحب رستوران پایین خونمون که از قضا همسایه مون هم هست بگیم که یه سری غذای ایرانی هست، می بریم براش امتحان کنه که اگه خواستن سفارش بدن و مامانم براشون درست کنه، تا از بیکاری در بیاد. این کار رو کردیم و خب، یه سری از غذا ها رو خواستن و چند وقتی می شه که سفارش می دن.

یه روز ما بهشون گفتیم که همبرگر های بابام خیلی خوشمزه می شه و اونا هم گفتن که یه شنبه یکشنبه که مشتری کمه (بله! اینجا روزهای تعطیل رستوران ها مشتری ندارن، برعکس ایران و درواقع یک شنبه ها به کل تعطیلن بیشتر رستوران های مکزیکی) بیایم و همبرگر و اینا درست کنیم. بعد حرف کباب و جوجه شد و قرار شد این دو تا رو هم درست کنیم که رفتن دنبال سیخ و پیدا نکردن.

درهرصورت، امروز از ساعت سه و نیم اینطوریا داشتیم جوجه باربیکیو می کردیم و همبرگر درست می کردیم. جای شماها خالی بسی خوشمزه شده بود و اینا. بعد ناهاره دیر وقتمون (که برای من حکم صبحانه و ناهار داشت ولی برای مامانم اینا عصرونه، چون ناهار خورده بودن) بهشون هفت خبیث (بعضی ها هم می گن کثیف) یاد دادیم و شروع کردیم بازی کردن. کلاً خانواده ی ما بود، خانواده صاحب رستوران که چهار نفرن، دوست دختر یکی از پسر هاشون، دختر خاله ی خانومه صاحب رستوران، آشپزشون، یکی دیگه از همسایه هامون که مجرده با سگش (انقده نازه  این سگ) با یه آقای دیگه که نمی دونم کی بود :دی

چهار دست هفت خبیث بازی کردیم ولی چون تعداد زیاد بود، خیلی طول می کشید. یه دست آزمایشی و سه دست هم عادی. یه دست لئونارد (همون که سگ داشت) باخت و بهش یه قاشق سس تند مکزیکی دادیم خورد. دو دستی بعدی رو الیور (پسر بزرگ خانواده ی صاحب رستوران) باخت. دست اولی که باخت، یه بادکنک پر آب خالی کردیم رو سرش که خودش داستان داره. دو تا بادکنک آماده بود (محض اطمینان) هر چی این بادکنک ها رو می زدیم به سر و کله اش نمی ترکید. حتی چند بار محکم افتاد رو زمین ولی بازم نترکید. آخر سر یکیشون به خاطره نشون گیری بد خورد رو زمین و ترکید، اون یکی رو گرفتیم بالا سرش من با ناخن ترکوندمش :دی

سری دومی که باحت دیگه دوست دخترش نبود و رفته بود. آرایشش کردم، رژ گونه، رژ لب، ریمل و سایه و حتی تل سر براش زدم و همگی پاشدیم رفتیم سوپر سر کوچه، یه شکلات خریدیم و برگشتیم :دی

بعد پسر یکی از همسایه هامون اومد و بعد شروع کردیم مقداراتی وی (wii) بازی کردن. بعد دوباره ما رفتیم سر وقت ورق و به دوتاشون حکم یاد دادم، سه تایی بازی کردیم یه کم، بعد همون پسر همسایمون که دیرتر اومده بود اومد و به اون هم یاد دادیم و چهار تایی بازی کردیم. بازی کردیم تا نزدیکای یازده شب اینا بابای پسره اومد دنبالش. مونیکا هم ساعت ده اینطوریا رفت بالا بخوابه و مامان و بابام هم تقریباً شیش اینطوریا ها رفته بودن. خلاصه من و مهیار تا ساعت دوازده اینا پایین بودیم و نمی ذاشتن بریم بالا :دی 

الآنم مهیار خوابه، ساعت دوازده و پنجاه و چهار دیقه اس و منم بسی خسته ام ولی خب، شب جالبی بود، خوش گذست، جای همگیتون خالی 


یا باید پشت سر هم آپ کنم، یا صد سال یه بار، تعادل ندارم :دی

+ در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 9:26 حک شده به دست مترسک |

بعضی عقاید، بعضی افکار هستن که تا وقتی توی ذهنمون ان، آدم نمی تونه بفهمه واقعاً چه جورین، چقدر درست یا چقدر ابلهانه ان. فکر کردنِ تنها هم نمی تونه چشم آدم رو باز کنه. باید بلند اون افکار رو به زبون بیارید، بخواید به کسی توضیح بدید تا بفهمید واقعاً احمقانه ان. توی این چند وقته که یکی از دوستای مکزیکیمون هی درمورد ایران و آداب و رسوم و کلاً قانون هاش می پرسه، بعضی جاها واقعاً ترجیح می دم خفه شم. حجاب، مذهب، روابط دختر و پسر ها، آزادی بیان، حتی تا اون ازدواج هامون هم مسخره اس. بهش فکر نکنید، اگر می خواید بدونید چرا و چقد مسخره اس سعی کنید به یه غریبه ی خارجی توضیح بدید که اگر مذهبش رو عوض کنه، می کشنش یا بگید که نمی تونه لباس رنگی تنش کنه بره تو خیابون، باید حجاب داشته باشه یا اینکه توی دینمون دختر و پسر باید با هم ازدواج کنن تا بتونن با هم حرف بزن و حتی دست هم دیگه رو بگیرن یا هزار تا "یا" ی دیگه که وقتی طرف می پرسه "چرا؟" خفه خون می گیری و نمی تونی حوابش رو بدی.

شاید مشکل هامون، چیزایی که رو دلمون سنگی می کنه، چیزایی که باعث اختلافمون می شه، اینا هم مثل همین عقایده مسخره باشه. بعضی وقتا سعی کنید خودتون و ذهنتون رو بلند بخونید.

+ در تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:40 حک شده به دست مترسک |

چند روز پیش وقتی رفتیم دفتر وکیلمون به شوخی گفت "ویزاتون که حاضر شد تو نمی تونی بری و باید بمونی اینجا بشی دستیار من". دو ثانیه نگذشته بود که پیشنهادش جدی شد و گفت که یکی از منشی هاش دیگه قرار نیست بیاد و از من پرسید می خوام برم اونجا کار کنم یا نه؟ قرار شد با خانواده صحبت کنیم و بهش خبر بدیم. اولش بسی دوست داشتم برم و همه ی خانواده علاوه بر فک و فامیل از ایران گرفته تا کانادا بسی موافق بودن.

نمی دونم به خاطره تنبلی بود، اون حسی که اگه همه موافق باشن من مخالفت می کنم بود، یا که چه ولی مقداراتی مخالفت کردم و از دیروز صبح تا حالا به طرز فجیعی کم آوردم. حال و حوصله ی هیچ کس رو ندارم، مخصوصاً خودم. دیگه قضیه از جونم به لبم رسیده گذشته، برای من جونم ریخته رو زمین، زیر تختم، کنار دیوار، توی بالکن. ریخته رو زمین و کسی هم نمی بینتش، ولی من می بینم، می بینم که مثل ماهی بیرون آب دارن تکون تکون می خورن و میمیرن. 

نمی خوام با کسی حرف بزنم، نمی خوام اصلاً کسی رو ببینم. تصمیم گرفتم همون سیستم تا عصر خوابیدن و تا صبح بیدار موندن رو با شدت بیشتر اجرا کنم. مثلاً صبح ها بعد از اینکه مونیکا رو گذاشتم مدرسه بخوام تا نردیکی های شب. 

مسخره است ولی دیشب یه سریال کمدی که خیر سرش جایزه امی هم گرفته بود رو دی ال کردم، یک سیزن و اندیش رو دیدم، خندیدن که هیچی، یکی دو بار گریه کردم باهاش. 

نمی دونم چند بار دیگه جا دارم بیام اینجا بگم کم آوردم، فک نکنم خیلی باشه.

+ در تاريخ یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:57 حک شده به دست مترسک |
 

اول خودتون برید یه نگاه خوب به ایـــن لیـــنـــک بندازید، اگه تونستید کمک کنید که خدا خیرتون بده، اگه نه هم حداقل هر جا دم دستتون هست و می تونید تبلیغش کنید تا اونایی که می تونن یه کمکی به این بچه ها بکنن.


پ.ن: لازم نیست آدم توضیح دیگه ای بده، فقط برید به چشم های یکدومشون نگاه کنید، یه دنیا حرف پشتشه.

پ.ن ۲: اینم لینک سایتش برای کسایی که دسترسی به هیلتر شکن ندارن.

پ.ن ۳: لینک سایت فارسیش.

+ در تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:20 حک شده به دست مترسک |

رفتم تو گوگل می سرچم "لانگ دیستنس ریلیشنشیپ ساکس" البته خب، نه به این صورت، مثه آدم انگلیسی می نویسم و مثه الآن تنبلی نمی کنم. گزینه های زیادی می یاد. چند تاش رو شانسی باز می کنم، می بینم ملت رو باش، ما رو باش. یارو آه و ناله اش دراومده که دوست پسرش رو نمی تونه سه ماه ببینه و تفاوت زمانیشون هفت ساعته.

به خودم فک می کنم. تا حالا طرفم رو یه بارم از نزدیک ندیدم، تقریباً یه سال هم هست با همیم و اونم از راه دور.می دونیمم که حالا حالا ها، حداقل تا سه سال دیگه همدیگه رو نمی بینیم. تفاوت زمانیمون هم تا همین چند روز پیش نُه ساعت و نیم بود، تازه شده هشت ساعت و نیم و متاسفانه به این نتیجه می رسم که واقعاً ایت ساکس.

+ در تاريخ دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 3:52 حک شده به دست مترسک |
چند وقتیه وقتی پشه ها منو می گزن، جاش کبود و قرمز می شه. یکیش دیگه خیلی بد بود، به قطره دو بند انگشت یه دایره ی قرمز بود اول، بعد کبود شد، بعد شبیه خون مردگی شد. مامانم اینا می گن پشه هه آلوده بوده ولی اومدم بهتون بگم، شاید دارم می میرم روشون نمی شه بهم بگن، اگر دیدید ازم خبری نیس، بدونید پشه ها منو خوردن.

+ در تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 7:48 حک شده به دست مترسک |
 

این نقشه ای که این بالا می بینید، راه بین خونه ی ما تا مدرسه ی مونیکا رو نشون می ده (قرمزه خونمونه، صورتیه مدرسه مونیکا، آّبیه هم راهی که باید پیمود تا از خونمون رسید به مدرسه، یا برعکس). راه سر راست و مستقیمی ئه. در حدی که کسی که تا به حال نرفته باشه این مسیر رو هم، می تونید بهش بگید "از در خونه که رفتی بیرون، یه نود درجه بچرخ به سمت راست خودت و مستقیم بروووو، پنجمین تقاطع، سر نبش، مدرسه ی مونیکا ایناس" و احتمالاً هم اگر عقب مونده نباشه، می تونه بره این مسیر رو.

اصلاً شما یک عدد خر هم داشته باشی، یه دونه با لگد بزنی در با  سن گرامیش، دیگه سرشو می ندازه پایین و این مسیر رو خود به خود می ره.

حالا فکر کن، یه نفر که کم کم ده بار این مسیر رو رفته، چقدر باید باهوش و ذکاوت باشه تا بتونه توی این مسیر گم شه.

از اونجایی که شما دیگه منو می شناسید و می دونید که هوش و دقت من، زبان زد خاص و عامه و صد البته قسمت "راه یابی" مغزم، به اندازه ی یک رادار امکانات جانبی داره، دیگه از خودم تعریف نمی کنم و فقط می گم که امروز، بنده با مهارت های بسیار زیاد و زیرکانه، درحالی که دست در دست یک کودک هفت ساله بودم، توی این مسیر گم شدم! یا درواقع گم شدیم.

خلاصه اینکه می خوام بهتون بگم که منو دست کم نگیرید، درسته که فرار مغزها شدم رفت، ولی بازم باید بدونید با کی طرفید.

+ در تاريخ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 1:52 حک شده به دست مترسک |

من ترسو ام. من از گذشته می ترسم، اونقدری که هیچ وقت جرات نکردم درست و حسابی آرشیو وبلاگم رو بخونم و وقت هایی هم که به خاطره یه مطلب خاص، نگاهی به آپ ها می ندازم، یه جنگ بزرگ بین خودم و خودم شروع می شه که آرشیوم رو پاک کنم یا نه.

به خاطره همین ترس، از تمام عکس هایی که بیشتر از یک سال از سنشون می گذره، همه ی فیلم هایی که تو مهمونی های قدیمی گرفتن، یا حتی از همه ی آدم هایی که تو گذشته ام بودن فراری ام. حتی توی فیس بوک هم، به جز دوست های قدیمی که منو اد کردن و منم اکسپت کردم، خودم داوطلبانه با هیچکدومشون دوست نشدم.

حالا به همون اندازه که ترسو ام، فوضول هم هستم. امسال تا اونجایی که تونستم چرخ زدم تو فیس بوک تا ببینم دوستام کجا قبول شدن دانشگا. برا بعضی هاشون خیلی خوشحال شدم، و برا بعضی هاشون هم خیلی ناراحت. می دونم لیاقتشون بیشتر از اینی که بهش رسیدن بوده و هست. توی همین سرکشی ها، رسیدم به یکی از دوستای دوران راهنمایی، شاگرد اول کلاسمون بود و از اونجایی که دختر آرومی بود همیشه دوسش داشتم.

کاری به تغییرات ظاهری ندارم، یکی از دوستام که تو مهدکودک و راهنمایی با هم بودیم رو، بعد از چند هفته دوستی فیس بوکی شناختم. شما دیگه خودت تا ته تغییرات فیزیکی رو برو. اصاً خودش یه آپ جدا لازم داره. ولی چیزی که باعث شد دست به کیبورد شم این بود که دیدم معدل بیست کلاسمون، یا نهایتاً نوزده و نود و خرده ای (درست یادم نیس) دانشگاه آزاد، اونم نه تهران، یکی از شهرای اطراف تهران قبول شده.

تعجب کردم، تقریباً باورم نمی شد. چقدر یه آدم می تونه توی چند سال عوض شه. یه نگاه به والش انداختم، دیگه از اون آرامش و به قول معروف متانتش هم خبری نبود، شدیداً شر و شیطون شده بود.

دارم به خودم فکر می کنم. شاید منم خیلی عوض شدم. احتمالاً دقیقاً راه برعکس دوستم رو رفتم. دیگه از اون مهسا ی جیغ جیغوی شیطون خبری نیست، حداقل نه الآن. وقتی به اون موقع ها که در اوج شیطنت و مسخره بازی همیشه دوست داشتم آروم و ساکت بشینم ولی نمی تونستم فکر می کنم، خنده ام می گیره. وقتی می خواستم به یکی ثابت کنم بزرگ شدم، سعی می کردم هیچی نگم. ساکت بشینم. خدا می دونه چقد سخت بود برام. مثله وقت هایی که با مامانم اینا دعوا می کردم، ولی نمی تونستم باهاشون حرف نزنم. چقد سخت بود چند ساعت توی اتاق نشستن و تو هال نرفتن. الآن ولی می تونم ساعت ها بشینم تو اتاقم و زل بزنم به دیوار. دقیقاً برعکس اون موقع ها.

+ در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:45 حک شده به دست مترسک |
نمی دونم ابله ام، هنوز بزرگ نشدم، یا حتی شایدم کرم دارم. بعد از این همه اتفاق هایی که این چند وقته افتاده و از همه لحاظ درس های زیادی گرفتم، توی زمینه ی اعتماد کردن به دیگران، هنوزم همون احمقی ام که بودم. با اینکه خیلی ها بهمون دروغ گفتن و به قولی خیانت کردن، ولی بازم نمی تونم به ملت اعتماد نکنم.

اون روز از دختر عموم درمورد دوست پسرش که با هم به هم زده بودن پرسیدم، اونم نامردی نکرد و گفت که دوست پسرش سابقش مُرده. اولش باور نکردم، پرسیدم "جدی؟!" گفت "آره"

موندم یه لحظه. نمی دونستم چی بگم. ازش پرسیدم "کِی؟" خندید و گفت "بابا نمرده که واقعاً، برا من مُرده دیگه، چقد تو زود باوری اینجا ایرانه عزیزم."

یه بار دیگه هم وقتی از یه دوست قدیمی احوالی پرسیدم و گفتم "چه خبرا؟" و اونم گفت "نامزد کرده"، با اینکه می دونستم همسن و سال خودمه، براشون آرزوی موفقیت و خوشبختی کردم! اونم نامردی نکرد و چند دقیقه ای سرکارم گذاشت و بعدشم گفت که دروغ گفته.

بدترین باری هم که سر کار رفتم در حد کارمند دولتی وقتی بود که توی چت روم دی اس اف می چرخیدم و یه یارویی اومد و بعد از چند بار چتیدن درمورد یه سری از مشکلاتش گفت. خدا می دونه چقدر پول کافی نت دادم و چقد برا اینکه به موقع بتونم آن شم تا باهاش بحرفم و کمکش کنم زحمت کشیدم و بعدم معلوم شد یارو اصلاً پسر بوده و توی تمام اون مدت داشته به ریش نداشته ی من می خندیده.

حالا این سکه یه روی دیگه هم داره، وقتی یکی یه کاری می کنه و می فهمم که اشتباه بوده اعتماد کردن بهش، هیچ راهی نداره که دوباره نگاهم نسبت بهش عوض شه. وقتی می فهمم کسی بهم دروغ گفته، حتی اگه بهم بگه شب تاریکه و روز روشن، باور نمی کنم و یه حس خیلی بدی نسبت به یارو پیدا می کنم. همه ی کاراش از نظرم چندش آور و از روی بدیه، همه ی حرفاش برام یه رنگ و بو ی دیگه پیدا می کنه و همزمان صورت و ظاهرش برام زشت و زشت تر می شه.

به خاطره همین چیزا، دورنمایی که من از دنیا و مردمش دارم، خیلی قشنگه و وقتی رابطه ام با مردم در حد سلام و احوال پرسیه، زندگی خیلی قشنگ تری دارم نسبت به وقتی که می رم جلو، عیب و ایراد هاشون رو می بینم و می بینم که هیچ کس اونجوری که من فک می کردم بدون نقص نیست. 

برای یه ابله ای مثله من که همه اش یا از اینور بوم می افتم یا از اونورش، خیلی سخته راه رفتن رو یه طناب نازک اونم بین زمین و آسمون.

+ در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 6:38 حک شده به دست مترسک |

من یه حالتی دارم، دیوانگی لحظه ای، خل بازیه آنی، اسمش می تونه هرچیزی تو این مایه ها باشه. امروز هم تقریباً دو ساعتی اون حالته رو داشتم. وقتی خیلی گشنه ام باشه، خیلی خسته باشم یا حوصله ام خیلی سر رفته باشه اونجوری می شم و امروز هر سه تای اینا تقریباً با هم بود.

حالا خود این حالت به کنار، یه تصمیم هایی می گیرم تو این حالت که هر جور بخوای توصیفش کنی می شه، به جز با صفت هایی که با "عاقلانه" تشابه معنایی دارن.

امروز وقتی اونجوری شدم، اول بهانه گرفتم که بریم بیرون، بعد که گفتن باشه و پرسیدن کجا، به این نتیجه رسیدم که هیچ جا نمی خواستم برم. بعد گفتم از هفته ی دیگه چه سارا بیاد، چه نیاد، من هر چهار روز کلاس رقص رو می رم و خانواده همراهی کردن.

بعد گفتم می خوام آی پاد بگیرم. خودم می دونستم نمی خوام، دو روز پیش به اینجا رسیدم که "مگه من چقد بیرون از خونه ام که بخوام یه آی پاد برا همراه داشتن آهنگ ها داشته باشم؟" هیچی نگفتن. نه مخالفت نه موافقت.

بعد گفتم می خوام برم سر کار. مامانم که شدیداً موافق بود انگار. منم گفتم "همین دوشنبه می رم فلان جا (یه دفتره برا کاریابی) " مامانم شدیداً موافق بود ولی خب، چند دقیقه بعدش بابام مخالفت کرد و انقدر حرفش منطقی بود که تو اون حالت ابلهانه هم نتونم چیزی بگم. 

بعد گفتم "می خوام موهامو رنگ کنم ببینم قهوه ای باشه چه جوری می شم." مامانم اول گفت "همه دوس دارن موهاشون رنگ موهای تو باشه" و از این حرفا، منم گفتم کل این خراب شده مردمش موهاشون مشکیه. اونم گفت "نه مثله مال تو" و چند نفر رو که توی این چند وقته پرسیده بودن موهامو رنگ کردم یا نه مثال زد. منم گفتم "ربطی نداره، من می خوام موهامو رنگ کنم."

گفت "هرکاری می خوای بکنی بکن، اگر تو این چند سال یه چیزی درباره ی تو فهمیده باشم اینه که اگر بخوای کاری رو بکنی، هرکارت کنن می کنی و اگرم نخوای بکنی، بُکُشنت هم نمی کنی." منم گفتم "باشه، اصلاً پاشو الآن بریم، بی کاریم که." بعد گفت "به فکر این باش که باید ماهی یه بار بری دوباره رنگ کنی موهاتو" هیچی نگفتم. 

تقریباً این "حالت" طبق معمول پیش نرفت. همیشه یکی مخالفت می کرد و منم می رفتم اون کار رو می کردم، مثله همون دفعه که فقط به خاطره مخالفت بابام رفتم یه دونه از این بیلبیلک ها آویزون کردم به نافم و بنده خدا رو سوراخ کردم و خودمم چند روز اولش کلی سختی کشیدم برای خوابیدن. می ارزید، همین که بهش نشون دادم حرف حرفه منه و بدن هم بدنه خودم به دردش می ارزید ولی خب، این بار نشد.

البته یه ساعتی که گذشت و اون حس و حالته کم جون تر شد، مامانم گفت "فعلاً باید صبر کنی و الآن نمی شه موهاتو رنگ کنی و بذار اگر کارمون درست شد و رفتیم هر غلطی خواستی بکن." به خاطره همین نمی دونم چی کار کنم، تا دوشنبه فکرامو بکنم، شاید رفتم اصلاً قرمز کردم موهامو :پی


+ در تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 7:8 حک شده به دست مترسک |
به یک عدد دوست صمیمی، قابل اعتماد و دختر جهت درد دل کردن نیازمندم.


مثه اینکه پسرا از عهده ی این کارا بر نمی یان، از دوستم (پسره) پرسیدم دوس دخترم می شی؟ قبول نکرد :(

+ در تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 5:58 حک شده به دست مترسک |

یعنی ها، اگر من انقدر که تو این چند روزه به این شارژر خراب ور رفتم، با یه گاوصندوق سر و کله می زدم، صد در صد تا الآن ده بار باز شده بود.

+ در تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 6:54 حک شده به دست مترسک |

زندگیم یه جور عجیبی شده. چند وقت پیش نوشتم که می خوام یه ذره چاق شم و تا یه ذره شکم در آوردم حس کردم دارم زیادی چاق و بد هیکل می شم و امروز اولین جلسه کلاس رقص رو شروع کردم. البته خب، به این نتیجه رسیدم که اگر کمبود وزن نداشته باشم، مطمئناً اضافه ندارم.

ذوق و شوق خرید کردن ندارم دیگه. البته خب، دامن کوتاه و کفش استثناس ولی با اینکه شدیداً شلوار لازم دارم ولی اصلاً حس و حال خریدش نیست و خب، برا من یه کم عجیبه.

اتاقم شدیداً به هم ریخته اس، شتر با بارش که چه عرض کنم، با کاروانش هم می تونه اینجا گم شه، منم درجواب مامانم وقتی گفت "خیلی شلخته شدی" یا یه همچین چیزی، گفتم "همین که می رم حمام باید خداروشکر کنید."

خسته ام، پاهام درد می کنه، مثله خل ها روز اول رفتیم قبل از کلاس بیست دیقه رو اون دوچرخه ی کذاییه ابله که حتی درجه یکش هم سنگین بود پا زدیم و یه ربعی هم رو تردمیل راه رفتیم، بعدشم معلم رقصه مثله گوله ی انرژی می مونه، وسط آهنگ ها کم می آوردم، یکی از آهنگ ها رو هم کلاً نشستم و تماشا کردم. اگر این که سالنه در و پیکری نداره که از بخش بدن سازی جداش کنه و ملت وقتی دارن ورزش می کنن یا اکثراً بوکس کار می کنن یه ویو ی خیلی خوب و واضح از ما دارن بگذریم، کلاس خوبیه.

حالا نه اینکه ما خیلی تحفه باشیمااا، نه، ولی آدم یه کم معذب می شه وقتی ملت تلاش های بی ثمر آدم رو برا لرزوندن سینه یا قر دادن تماشا کنن.


قرار شد از دو روز در هفته شروع کنیم تا برسیم به چهار روز.

اگه قرار بود با پاهام تایپ کنم، عمراً اگه یه کلمه از اینا رو می تونستم بنویسم.

به سرم زده برم کار کنم یه جا، اگه یه فروشگاهی چیزی باشه خیلی خوب می شه، حقوقش به کنار، تخفیفش خیلی می چسبه. اگه لطف کنن یه فروشگاه مارک دارش رو هم برام آماده کنن دیگه شدیداً ممنون می شم.

بعضی وقتا یه چیزایی رو یادم می ره که نباید بره. خیلی بده. حس بدی می ده وقتی دوباره یادم می افته.


+ در تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 6:26 حک شده به دست مترسک |

امروز خواهرک اولین روز مدرسه رو با یه هفته تاخیر شروع کرد.

قرار بود یه جوری بریم که یه ربع به هشت تا هشت رسیده باشیم به مدرسه اش. نمی دونستم قراره مامانم کی بیدارمون کنه، به خاطره همین خودم گوشی رو گذاشتم برا ساعت هفت که بیدار شیم و بریم. حالا خدا می دونه زنگ نزد، زد، من نفهمیدم، یا فهمیدم و قطعش کردم، خلاصه نفهمیدم چی شده که دیدم مامانم داره صدام می کنه و ساعت بیست دقیقه به هشته.

هیچی نخوردم، سریع آماده شدم. با مونیکا تو سرمای اول صبح می لرزیدیم، دندون هامون می خورد به هم و می خندیدیم.

دیرمون شده بود و نمی دونم چرا دیشب کیفش رو آماده نکرده بودیم! سریع از اینور خونه می دویدم اونور و وسایلش رو جمع می کردم. همه چیز رو بالاخره برداشتیم و الآن که فکر می کنم می بینم چقدر خوب شد وقتی داشتم کفشم رو می پوشیدم یهو یادم به آب افتاد و به مامانم گفتم برا بچه آب بذاره.

این کفش منم جریان جالبی داره، چند وقتی می شه که هر وقت می خوام کفشم رو بپوشم، می بینم یکی بندش رو پاپیون زده. اول فکر می کردم کار خواهرکه، بعد فهمیدم بنده ی خدا حتی گره زدن درست و حسابی هم بلد نیست، چه برسه به اینکه بخواد پاپیون بزنه. برادره هم بدون اینکه قبلش گره بزنه، نمی تونه پاپیون بزنه، بنابراین خدا می دونه کدوم بیکاری می یاد و بند کفش منو می بنده (هیچ راهی هم نداره که خودم با حالت بسته از پام درش بیارم و یادم بره، چون در نمی یاد :پی)

داشتم می گفتم، دیگه بدو بدو رفتیم و توی آسانسور دو تا عکس ازش گرفتم. مسیر بین خونه و مدرسه رو هم تقریباً بدو بدو رفتیم. از در اصلی نباید می رفتیم، چون روز اولش بود و باید می رفت دفتر مدیر و اینا تا ببینه تو چه کلاسیه. اون در فرعی هم بسته بود و یه صف متشکل از بچه ها و مادراشون جلوش.

تو صف که وایسادیم، دیگه از نوک انگشتامم استرس داشت می زد بیرون. چرا؟ نمی دونم!

به خودم گفتم این بچه رو باش، حالا مثلاً بودن من براش آرامش می یاره، در صورتی که نمی دونه خودم بیشتر از اون استرس داشتم.

یه مقداری این قسمت رو خلاصه می کنم :دی

می رسیم به اونجا که توی دفتر، یارو خانومه گفت: کیفشو بذار، برو، ما می بریمش سر کلاسش.

گفتم "می شه منم باهاش برم؟"

خانومه هم گفت "نه!"

یه کم قیافه و لحن حق به جانب گرفتم و گفتم: آخه خیلی اسپنیشش خوب نیست و اگه می شه برم تا کلاس باهاش.

موافقت کرد و با یه خانومه دیگه تا دم کلاسشون رفتیم. خانومه هم اسم مونیکا رو پرسید، اتاق نقاشی و کامپیوتر رو که سر راه بود بهش نشون داد و بهش گفت هر چیزی خواستی بیا همون جایی که الآن بودیم.

با معلمش مقداری صحبت کردم، لیست چیزایی که باید بخریم رو داد. خانومه مهربونی بود. بعد یادم نیست چی گفت که مونیکا گفت: یعنی تو میری؟

برای معلمه ترجمه کردم، معلمه هم گفت "آره"

اشک تو چشماش جمع شد، سر تکون داد و گفت "نه" 

شروع کردم باهاش حرف زدن، گفتم "نگران نباش، قبل از اینکه مدرسه تموم شه، می یام منتظرت می مونم تا بیای"

مخالفت کرد، زنگ اول ورزش داشتن و همزمان وقتی من داشتم با معلم اصلیش حرف می زدم، معلم ورزشش اومد خودشو معرفی کرد و بچه ها یواش یواش رفتن تو اتاق ورزششون.

گفت "می شه بیای باهام اونجایی که ورزش می کنن؟"

گفتم "نه عزیزم"

معلمه دید اشک تو چشماش جمع شده بهش گفت "اینجا همه بچه ها با هم بازی می کنن ولی کسی گریه نمی کنه"

برای معلمه توضیح دادم چون اینجا پیش دبستانی نرفته، براش سخته. تایید کرد.

از معلمه پرسیدم "ساعت چند تعطیل می شن؟" گفت "دو و نیم".

رو به مونیکا گفتم: نگا کن، شما دوازده و نیم تعطیل ...

رو به معلمه برگشتم گفتم "دو و نیم؟!"

گفت "آره"

گفتم "واقعاً؟"

گفت "آره"

شیطونه می گفت دست بچه رو بگیرم، بگم لازم نکرده بری مدرسه :پی

آخه مهیار سال پیش که دبستان بود، مدرسه اش دقیقاً رو به روی همین مدرسه ی مونیکا اینا بود و دوازده و نیم تعطیل می شدن.

با تعجب به مونیکا گفتم :قبل از اینکه تعطیل شید من می یام منتظرت می مونم تا بیای.

گفت :کجا منتظرم می مونی؟

گفتم " تو حیاط"

گفت "حیاط کجاس؟"

از معلمه پرسیدم "از کدوم در باید بیام دنباش؟" گفت "در فرعیه".

به مونیکا گفتم "از همون جا که اومدیم، همونجا منتظرت می مونم"

گفت "بلد نیستم چه جوری برم اونجا"

از معلمه پرسیدم "می شه وقتی تعطیل شدن شما کمکش کنید راه رو پیدا کنه؟"

معلمه گفت "آره، مثله بقیه ی بچه ها، می برمش دم در تا مامانش بیاد دنبالش"

خیالش راحت شد، گفت باشه. 

از معلمه تشکر کردم و یه مقدار تعارف تیکه پاره کردیم، شماره ام رو دادم بهش گفتم "اگه مشکلی پیش اومد زنگ بزن" گفت "باشه". مونیکا رو فرستاد تو اتاق ورزش. تقریباً نزدیک در خروج بودم که یادم افتادم از خود مونیکا خدافظی نکردم.

برگشتم، رفتم تو اتاق ورزش، معلمش داشت حرف می زد، عذر خواهی کردم و گفتم "یه چیزی بهش بگم الآن می رم" معلمه گفت "باشه، بیا" و نشونم داد کجا نشسته.

بهش گفتم "نگران نباش عزیزم، می یام دنبالت"

با لحن جالبی گفت " باشه دیگه!"

تعجب کردم، چقدر سریع، انگار نه انگار دو دقیقه پیش قبول نمی کرد تنها بشه.

بهش گفتم "یادم رفت بوست کنم"

بوسش کردم، جای رژ لبم رو از رو صورتش پاک کردم و برگشتم خونه.


به اونایی که یه کم قدیمی ترن و اینجا رو خوندن قبلاً: فک کنم این گره زدن کفش ها، کار همون جنه بی شعوره که دمپایی هام رو می دزید :دی از کاشان دنبالمه این :پی

چقدر زود بزرگ شد!

مامانم وقتی فهمید دو و نیم تعطیل می شه خیلی ناراحت شد، یه ساعت از رفتن مونیک که گذشت، دل هممون براش تنگ شد.

این آپ شاید چیز خیلی خاصی نداشته باشه، ولی می خوام باشه، شاید یه روز خواست بدونه روز اول مدرسه اش چطور شروع شده.

دیدید تو فیلم ها نشون می ده مادره به بچه هه دم مدرسه می گه "دوست دارم" بچه هه خجالت می کشه از دوستاش، به مامانه یه چیزی می گه، مثلاً می گه "مامان برو" یا یه همچین چیزی؟ امروز تقریباً حس اون مادره رو درک کردم!

+ در تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 19:50 حک شده به دست مترسک |

چن وقت پیش بود، شاید مثلاً یه سال پیش، بعد از مقداراتی تفکر به این نتیجه رسیدم که بد نیس یه کم چاق شم. نه چاق ولی خب، به قول مامانم یه لایه گوشت بیاد زیر پوست و روی استخونم. توی این یه سال هرکاری کردم بشه، نشد.

فک کنم تو این دو هفته ی اخیر یکی - دو کیلویی چاق شدم.

فهمیدم از اونایی نیستم که وقتی عصبی ان اشتهاشون کور می شه، اتفاقاً برعکسه.

+ در تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 4:22 حک شده به دست مترسک |

چیزی برای گفتن ندارم، درواقع چیز خاص و به دردبخوری برای گفتن ندارم ولی اگه بخواین از حال و روزم بدونید، یه چیزی تو این مایه هام: 

(اینو چند دقیقه قبل از اینکه از خونه بریم بیرون، سه - چهار روز پیش نوشتم، بنابراین کامل نیس و ثبت موقت بود، الآنم می خواستم پاکش کنم ولی از اونجایی که چیز جدیدی نداشتم که بنویسم و اگرم داشتم چیزی قشنگ تر و خوشحال تر از این نمی شد، همینجوری بدون ویراش و حتی یه دور خوندن از ثبت موقت درش می یارم (البته به جز پی نوشت))

می دونی کِی زندگی بهت نشون می ده که چقد گند و بیخوده؟

اون موقع که می ری تست روانشناسی می زنی، انقدر جوابش بد درمی یاد که جرات نمی کنی به کسی نشونش بدی یا مثه بعضی ها بفرستیش رو وال ات و می ترسی دوستات بگن "این روانیه بدبخت کیه"

اون موقع که وقتی بعد از سه سال خفه خون گرفتن، حس می کنی می خوای با یکی حرف بزنی، اگه نزنی می ترکی، بهترین دوستت که چند بار بهت قول داده هیچ وقت تنهات نذاره، غیبش می زنه و تو هم بد از شریک شدن اشک هات با بالشتت، یه کم آروم می شی و دوباره قفله رو می زنی سر صندوقچه ی دلت.

اون موقع که وقتی به جمله ی "کی می دونه ..." فک می کنی و اتفاق های زندگیت رو مرور می کنی، می بینی تعدادشون داره همینجوری زیاد و زیاد تر می شه و انگار هیچکی هیچی نمی دونه ازت.

اون موقع که وقتی می بینی یه نفر، یه جوری باهات حرف می زنه که باعث می شه باهاش درد دل کنی، می بینی انقد بدبخت و بیماری که نمی تونی تحمل کنی کسی چیزی درموردت بدونه و دیگه به طرف پی ام نمی دی.

اون موقع که حس می کنی جز ناراحتی هیچی برای دوستت نداری و از یه طرف نمی تونی ولش کنی، چون کل اتفاق های خوب زندگیت تو اون شخص خلاصه شده.

...

ببخشید جواب کامنت ها رو ندادم، زندگی چیز مزخرفیست.

+ در تاريخ شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 2:37 حک شده به دست مترسک |

امروز داشتیم با مهیار سریال می دیدیم (تلوزیون نه، لپ تاپ) بعد خواهرکمان اومد توی اتاق، یه دونه هلو هم دستش. مهیار بهش گفت یه دونه هم برا من بیار. خواهرک شروع کرد به غر زدن. گفتم "نمی خواد، می ریم خودمون برمی داریم."

قبول نکرد و بازم به بچه گیر داد که برو هلو بیار و خب، لحنش واقعاً بد بود. آخرم گفت "اگه برام نیاری باهات بسکتبال بازی نمی کنم." مونیکا هم رفت و بعد با یه هلو برگشت. مهیار هلو رو گرفت، یه نگاه کرد، گفت "اینو که گاز زدی". منم یه نگاه کردم و گفتم "گاز نزده، یه ذره از پوستش کنده شده." با بداخلاقی به مونیکا گفت "اینو ببر یکی دیگه بیار." 

مونیکا غر زد، منم گفتم "نمی خواد، من می رم می یارم بعداً." مونیکا هم هلو رو گذاشت تو یکی از بشقاب هایی که روی میز بغل تختم بود و داشت می رفت بیرون که مهیار دوباره تهدید کرد "اگه نیاری باهات بسکتبال بازی نمی کنم." هیچی نگفتم و مونیکا هم داشت می رفت بیرون که دوباره مهیار گفت "پس نمی بریش دیگه؟" مونیکا هم برگشت هلو رو برداشت و اون موقع بود که من قاطی کردم. 

بهش گفتم دیگه حق نداره از لپ تاپ استفاده کنه و نمی ذارم سریال ببینه، یه کم بحث کردیم و بعد پاشد رفت تو هال.

به مونیکا گفت: همه اش تقصیره تو ئه.

مونیکا هم پرسید: چرا من؟ چون هلو نیاوردم؟

- نه، چون منت می ذاری.

- منت می ذارم؟

- آره.

- منت یعنی چی؟

- برو بابا.

- خب به من بگو منت یعنی چی.

مهیار هم جوابش رو نداد. 

چند دقیقه بعد می بینم صداش مونیکا از توی حمام می یاد. مامانم رفته بود حمام و مونیکا هم رفته بود تو اون قسمت بین دستشویی و حمام وایساده بود و باهاش حرف می زد. درواقع خیلی وقتا این کار رو می کنه. وقتی می ریم حمام می یاد پشت در وایمیسه و شروع می کنه به حرف زدن، می دونه دیگه نمی تونیم از دستش در بریم و مجبوریم به همه ی حرفاش گوش بدیم. انقد وایمیسه تا کار آدم تموم شه و بگه "برو بیرون، می خوام بیام بیرون" یا یه همچین چیزی.

از اونجایی که حدوداً داد می زد، سخت نبود شنیدن صداش. داشت از مامانم می پرسید "منت یعنی چی؟"

مامانم گفت: یعنی اینکه یه کاری رو بکنی، بعد هی بگی من این کار رو کردم.

مونیکا گفت: آهان

چند ثانیه ای فک کرد و بعد پرسید: یعنی من باید می گفتم مثلاً بابا این کار رو کرده؟

مامانم براش توضیح داد و گفت "نه، فقط هی نباید بگی من این کار رو برات کردم."

نفهمید منظور مامانم چیه، بازم پرسید "پس اگه بگم بابا کرده دیگه منت نیس؟"

یه لبخند گل و گشاد می یاد رو لبم و به این فک می کنم که چقد بچه ها خوب و زود باورن. مثه اون روز که توی بسته ی بیسکوئیت، یه دونه بیسکوئیت پلاستیکی پیدا کرده بود و خیلی خوشحال بود که جایزه برده. همون شب گریه کنان اومد پیشم، گفتم چی شده؟ یه تیکه بیسکوئیت خورد شده نشونم داد، گفت "بیسکوئیتم شکسته، اینم تیکه اشه. شایدم یکی خوردتش."

بهش گفتم مگه اون پلاستیکی نبود؟ جواب داد "اوهوم". اون تیکه ای که گذاشته بود کف دستم رو نشونش دادم و گفتم "این که پلاستیکی نیس" گفت "ولی خب بیسکوئیت من گم شده. لابد شکسته"

بعد براش توضیح دادم بیسکوئیت پلاستیکیش اصلاً شکسته نمی شد و حتی اگر می شد هم همون پلاستیکی می موند و رفت یه کم گشت و پیداش کرد.

الآنم اومده بود پیشم، می گفت "تورو به خدا مهیار رو ببخش"

+ در تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 4:25 حک شده به دست مترسک |

از اونجایی که هروقت جایی رفتیم که بهمون خوش گذشته و کلاً جای خوبی بوده، مامانم گفته "کاش تو ایران هم مردم همچین امکاناتی داشتن" یا از این قبیل حرف ها و ما هم همیشه تاکید کردیم و ما هم فک می کنیم که حق مردم ایران خیلی بیشتر از چیزیه که الآن دارن، منم می گم جای شما خالی، جای همه ی ایرانی ها خالی، دیروز پاشدیم رفتیم سیرک.

خب، همه ی بخش هاش خوب و دیدنی بود، حالا یکیش خنده دار بود، یکیش استرس دار و یکیش هم بی مزه (قسمتی که چن تا پسر خوشتیپ و خوش هیکل با چهار تا از این موتور گنده ها اومدن تو و بعدم شروع کردن به صورت کاملاً آماتور ساز زدن و خوندن)، خلاصه هرکدومش یه جور بود و خب، بعضی هاش مخلوطی بود از دو یا سه تا حالت. 

یکی از قسمت ها برای من واقعاً دردناک بود. قسمتی که با ببر ها نمایش اجرا می کردن. پنج تا ببر بود، به چه گندگی و عظمت. اصلاً یه زیبایی خاصی داشتن که این عظمت و قدرت توش موج می زد. وقتی نمایش شروع شد، یکی دوتاشون با خستگی و تنبلی از اینور به اونور می رفتن ولی مثلاً یکیشون بود که خیلی زبر و زرنگ بود و نمی دونم به خاطره شلاق نخوردن بود که انقد حرف گوش کن بود، یا انرژِیش بیشتر از بقیه بود.

خیلی بد بود دیدن اون حیوونا، تو اون شرایط. تو شرایطی که هرکدومشون به تنهایی دست کم سه برابر اون پسرِ خوشتیپهِ خوش هیکل بودن و باز هم ازش حساب می بردن. به زور دو تا شلاق که تو دست یارو بود هر کاری می خواست می کردن و برای آدم هایی به این ضعیفی شده بودن سرگرمی.

وقتی به این فک می کنم که یه دونه از همون ببر ها وقتی تو خونه ی خودش، تو جنگل باشه، یه تنه چند تا آدم رو می تونه تیکه پاره کنه و چند تا رو با یه نعره فراری بده، دلم براش می سوزه. اینکه از اون همه قدرت و عظمتشون خبر ندارن اذیتم می کنه.

ببین آدم ها چه کارا که نمی کنن.

یکی دیگه از قسمت ها، با یه فیل بود. این بدبخت رو به چه کارایی که وادار نکردن...

البته، فیله اونجوری که ببرها ناراحتم کردن، نکرد. نمی دونم به چه شیوه ای این چیزا رو بهش یاد داده بودن، ولی اون یارو چند تا سوال ازش پرسید، اونم جواب داد با حرکت سر. مثلاً ازش پرسید "خوشت می یاد مردم تشویقت می کنن؟" سرش رو بالا پایین کرد، یعنی آره. پرسید "دوست داری کار کنی؟" سرش رو به چپ و راست تکون داد، یعنی نه. 

فک کن، فیل بدبخت، با اون هیکل گنده اش، رو یه دونه پا وایساده بود، سه تا پاش رو هوا، رو یه چیز صندلی مانند که فقط به اندازه ی یکی از پاهاش بود و رو اون صندلی چرخونه شروع کرد به چرخیدن.

ولی وقتی آخر نمایش مردم براش دست می زدن، سرتکون می داد، حس کردم شاید اونقدرا هم ناراحت نیس از اونجا بودن ولی ببرها خیلی گناه داشتن، هیچ کدومشون خوشحال نبودن.

درکل ناراحت کننده بود دیدن اینکه این حیوون ها از عظمت و قدرت خودشون خبر نداشتن و توی قفس حبس شده بودن.

جالبه، دارم به این فکر می کنم چند نفر از ما آدم ها همین وضع رو داریم؟ از قدرتی که داریم خبر نداریم؟ شاید به اندازه ی یه کشور، نه؟ شاید به اندازه ی یه ایران.


 نقل مکانه جالبی بود، مثه اینکه خیلی از کسایی که قبلاً اینجا رو می خوندن دیگه نمی خونن و خیلی از کسایی که فک نمی کردم بخونن، می خونن.

+ در تاريخ شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 14:25 حک شده به دست مترسک |

حدوداً دیشب پریشب بود که وقتی رفتم جلوی آینه و قشنگ از نزدیک نگاهی به سر مبارکم کردم، حس کردم که به شدت دارم به کچلی نزدیک می شم. فرقی نداره چقد مامانم اینا تکذیب کنن، ولی خودم می دونم با همین روندی که داره پیش می ره تا چند وقت دیگه همین چهار تا تار مو هم رخت و لباسشون رو جمع می کنن و خداحافظی کنان ترکم می کنن.

اتفاقاً چند وقت پیش که با مامانم رفتیم یه چیزی برا مو هامون بگیریم، یه آقا هه بسی تبلیغ کلاژن رو کرد و ما هم خریدیم و تا همین چهار - پنج روز پیش هم من می خوردم . از این داروهای مولتی ویتامین بود و البته هنوزم هست. تا اینکه یکی از همین خانوم های ایرانی که اینجاس، وقتی بحث دارو و ویتامین و این حرفا شد و فهمید من از این قرصه می خورم، گفت "مطمئنی برا سِنت خوبه؟" و بعد از اون گفت که می گن کلاژن برای سن بالاتر خوبه و اگر بعد یه مدت نخوری صورتت چروک می شه و از این حرفا. خلاصه من دیگه اونو گذاشتم کنار.

امروز به بابام گفتم پاشو بریم داروخانه یه چیزی بگیرم تا کچل نشدم. پا شدیم رفتیم، یارو داروخانه ایه گفت بدون نسخه فقط می تونم شامپو بدم بهتون ولی یه دکتری همین بغله، بیاید برید اونجا.

رفتیم اونجا، به خانومه می گم موهام می ریزه، می گه برو آزمایش خون بده، بیا ببینیم اصاً وضعیت بدنت چه جوریه و چی کم داری و چی نداری. به بابام می گم که خانومه می گه آزمایش خون بده. بابام می گه "من  که بهت گفتم". بعله، همون موقع که گفتم بریم داروخانه، گفت باید بریم پیش یه دکتر اونم می گه آزمایش بده و این حرفا و منم مخالفت کردم.

یه نگاهی به بابام انداختم، یه نگاهی به خانومه و بعد خیلی شیک گفتم "آخه ما می خوایم بریم مسافرت، نیستیم اینجا" 

بلی، دروغ گفتم ولی خب، دروغ مصلحتی تر از این وجود نداره به نظرم :-"

یادمه یه بارم که تو ایران بودیم، مامانم برداشت بردم دکتر تغذیه، اونم نسخه نوشت که برو فلان آزمایش و فلان آزمایش رو بده و بیا. فک نکنم لازم به گفتن باشه که دیگه هیچ وقت دکتره رو ندیدم :-"

یه سری هم حتی اون موقع که داشتم می مردم و معلوم نبود چمه، پاشدیم رفتیم بیمارستان، دوباره نسخه نوشتن برا آزمایش و خب، ده دقیقه بعد از دیدن و گرفتن نسخه هه، من خونه بودم :-"

آخرم اون سری رفتم یه بیمارستان دیگه که بدون آزمایش خون و این حرفا یه سرم زدن و خوب شدم.

اصاً آخرین باری که من آزمایش خون دادم برمی گرده به :-؟ راهنمایی. فک کنم اول راهنمایی که اونم معلوم نبود چی دراومده بود از تو آزمایشه که یارو دکتره گفت این اشتباهه و این مال یه پیرزن شص هفتاد ساله اس نه یه دختر سیزده چهارده ساله. همون بود و همون. تازه همونم دکتره قبول نمی کرد کارم رو بدون آزمایش انجام بده وگرنه قبول نمی کردم (البته خب، گفت برو دوباره آزمایش بده که من زیر بار نرفتم :-")

اینم این همه دلیل که اون دروغه حسابی مصلحتی بوده و به من ربطی نداره که خانومه یه عالمه آرزوهای قشنگ قشنگ برامون کرد و هزار بار گفت امیدوارم مسافرت بهتون خوش بگذره :-"

حالا برا همین یه داروی مسخره فشارم و دمای بدنم و اینا رو گرفته. بعد می گه "می دونی فشارت چنده؟" می گم "نه" می گه "یعنی نمی دونی معمولاً فشارت چنده؟" بازم می گم نه. می گه "خب الآن 90/60 ئه، حفظ کن، بعداً که فشارت رو می گیرن برا مقایسه و اینا به درد می خوره." می گم حالا فشارم معمولیه؟ شروع می کنه یه چیزایی می گه که نمی فهمم یعنی چی و آخرش برداشت خودم از حرفاش اینه که گفته آره :دی

آخرم وقتی رفتیم قرص رو بگیریم، دیدیم کلاً یه ویتامین ب داره و یه چیز دیگه که هرچی سرچ کردم معلوم نشد چیه.

اینجا هم از این برنامه های شبیه "کلید اسرار" داره، فقط فرقش اینه که اینجا به جای اینکه آویزون دوازده امام و حضرت محمد بشن، از مریم مقدس و عیسی مسیح شون کمک می خوان.

به "گوگل" می گن  "گوگول"، خیلی جالبه شنیدن کلمه ی "گوگول" از زبون اخبارگو های جدی و خشک.


+ در تاريخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 4:49 حک شده به دست مترسک |

نشستیم تو هال، می بینیم هیچی برا شام نداریم. بچه ها پیشنهاد پیتزا می دن، پذیرفته می شه، ولی کسی نیست که اجراش کنه. دعوا که نه، بحث شروع می شه که کی بره بخره و خب، پیتزایی هم سر کوچه اس. برادرمان می گه پول می گیره و می ره می خره. بابام قبول نمی کنه. برادر تهدید می کنه که نمی ره و پدر هم می گه نرو خب.

چند ثانیه ای حرف می زنن تا قرار می شه برادره بره بخره و بیاد.

حالا رفته، مقداراتی دیر شده، بابام هر دو دقیقه یه بار می ره تو بالکن تا ببینه این بچه کجاس. می ره، می یاد، می شینه یه کم، یه کم راه می ره، دوباره می ره تو بالکن، اومده به من می گه دیر نکرد؟ می گم "فک نکنم" 

انقد می ره تو بالکن و می یاد تا برادر رو می بینه که داره تلک تلک می یاد. با خوشحالی یه صدای اعتراضی شبیه سوت درمی یاره تا برادره ببینتش. با خوشحالی می ره در ورودی بالا رو باز می کنه و می شینه روی مبل. وقتی برادر اومد، بهش می گه "چرا انقد طول کشید؟" برداره می گه "نمی دونم" 

پدر با بی خیالی به تلوزیون زل می زنه و با یه لحن خیلی معمولی می گه "همیشه یه ربع بیشتر طول نمی کشید" و دوباره فوتبال رو دنبال می کنه.

توی فیس بوک که تقریباً اسم وبلاگیمون لو رفت، فیس بوکم که فضاش خانوادگـــــی، امروز اسم برادر و خواهر رو به همراه "مترسک" سرچ کردم، متاسفانه سه تا لینک اول وبلاگ خودم بود. شاید نقل مکان کردیم، شاید...


+ در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 6:50 حک شده به دست مترسک |
دروغ چرا، تا همین چن وقت پیش وقتی به ایران فکر می کردم، با همه ی بدی هاش، فقط و فقط خاطرات خوب به ذهنم می اومد و بدجوری هوای وطن می کردم. الآن چند وقتی می شه که وقتی به ایران فکر می کنم، فقط و فقط می ترسم.

خب، مسلماً نمی شه گفت این چیزایی که ما تو خبرا می شنویم کل اتفاقات ایرانه و نمی شه همه رو به یه چوب زد، ولی باور کنید حتی اگر فکر کنیم که فقط و فقط همین مقدار اتفاق بد تو ایران وجود داره و بقیه مملکت گل و سنبله، بازم خیلی زیاده، بیش از حد زیاده.

از یه طرف شروع کردن به تبلیغ کردن و عادت دادن مردم به چند زنه بودن مردا. حالا هم یواش یواش داره این قضیه که "به خواستگارت جواب نه بدی، طرف باید بزنه یه بلایی سرت بیاره" کاملاً عادی می شه و تو جامعه جا می افته.

یعنی چی آخه؟ دختره گفت نه، تو باید بری بزنی بکشیش؟ باید بری اسید بپاشی تو صورتش، کورش کنی، زندگیش رو سیاه کنی؟ باور کنید ایران داره پر می شه از یه عده آدم مریض که همشون چنان عقده ای شدن که حتی سین ه های مانکن های پلاستیکی تحر یکشون می کنه. یا مثلاً دیدن عکس چند تا از این شخصیت های کارتونی رو دیوار یه مهدکودک باعث می شه حالی به حالی بشن و عاقبتش این می شه که با دین و ایمون ترینشون می ره یه اسپری برمی داره، سر تا پای این نقاشی ها رو سیاه می کنه و بعدم می نویسه "مرگ بر بی حجاب".

آخه آدم چی باید بگه؟ بنده ی خدا، تو مریضی. اگر از کنار اون دیوار رد می شی و تنها چیزی که توجه ات رو جلب می کنه گردن و بازوی یه نقاشی کارتونی رو دیواره، وای به حال تو و وای به حال جامعه ای که تو رو به عنوان یه بیمار نمی شناسه.

مرداشون می رن گله ای مثه خر به یه سری زن بدبخت اونم جلو روی شوهراشون تجا و ز می کنن، بعد اینا می یان می گن زناشون بدحجاب بودن. آخه این یعنی چی؟ اگه از این قضیه که طرف تو باغ شخصیش بوده هم بگذریم، به اینجا می رسیم که واقعاً هر وقتی، هرجایی یه زن بدحجاب بود، مردا باید بریزن سرش و هر کاری دوست داشتن بکنن؟

خیر سرمون می گیم جمهوری اسلامی، باور کنید اینجا ها کسی لخت هم تو خیابون بره کسی مثه حیوون بهش حمله یا تج او ز نمی کنه، دیگه چه برسه به اینکه اینا منظورشون از بدحجابی چهار تا دونه تار مو ئه.

 اصلاً همین دو - سه روز پیش بود، داشت یه مستند نشون می داد از بز کوهی، طرف وقتی می خواد بره جفت گیری کنه، نر ئه یه کم ناز و عشوه می یاد، اگه ببینه ماده هه محل نمی ده می ره سراغ یکی دیگه. یعنی این ملت ما از بز هم کمترن. اون حیوونش هم اینجوری به کسی حمله نمی کنه به خدا.

این همه حرف زدم که بگم من از ایران می ترسم، من از ایران اومدن می ترسم. من تو مغزم نمی گنجه یه مردک کثیف بیاد به زور منو بکشه و ببره تو ماشین، به خاطره اینکه روسریم یه کم عقب جلو شده. مثه اون دختر بدبختی که پلیس به زور گرفته بودش و داشت می بردش و مردم با غیرتمون هم تماشاش می کردن و احتمالاً داشتن از دیدن دختره وقتی تو همون گیر و دار ها روسری از سرش افتاده بود، لذت می بردن.

نمی دونم، اون موقع ها بچه بودم یا زیادی می ترسیدم یا از حق و حقوق خودم با خبر نبودم، ولی چند سال پیش اینا برام عادی بود، گشت ارشاد می دیدم منم راهم رو کج می کردم و به هر کس و ناکسی اجازه می دادم تو زندگیم دخالت کنه و به جای من تصمیم بگیره که باید چه جوری لباس بپوشم ولی الآن اونجوری نیس. 

نه این ایران همون ایرانه، نه مردمش دیگه همون مردم با معرفت و با غیرت سابقن و نه من همون آدم قبلی. 


مثه اینکه اینا باد کرده بود رو دلم .

کامنت دونی پست قبلی کاملاً سهوی بسته شد. شرمنده.

+ در تاريخ شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 6:9 حک شده به دست مترسک |
 

خاله یمان از ولایت کانادا مقداراتی چیز میز برایمان ارسال کردند. البته خب، ارسال انسانی بود. یه آقا هه که اگر بخوام توضیح بدم کیه خیلی طول می کشه، سر راهش برا ما هم یه ساک حدوداً کوچولو خوردنی آورد که خداروشکر پفک مینو هم جزوش بود، در حال حاضر تنها مشکلم اینه که انقد شام خوردم که تنها کاری که می تونم باهاشون بکنم نگاه کردنشونه.

خواهرکمان رفته بود سر وقت این وسایل، در یکی از این کیسه ها رو باز کرد، گفت "اِ، مامان، قند هم فرستادن." بعله، اینجا قند هم پیدا نمی شه حتی! چه برسه به پفک مینو.

در کیسه ی بعدی رو هم باز کرد، نگاهی انداخت و گفت "از اینا هم فرستادن"

ازش پرسیدم:از کدوما؟

گفت: از همینا

و به سمت کیسه اشاره کرد.

نگاهی به کیسه هه انداختم و گفتم: اونا چیه؟

شروع کرد به فکر کردن، بابام وسط فکر کردن خواهرک گفت "نباته"

گفتم: می دونم، می خواستم ببینم اسمشو بلده یا نه.

از خواهرک می پرسم: اسمش چی بود؟

با شک و مِن مِن می گه: آبنبات؟

می خندم و می گم: نه، فقط نبات.

می گه:فقط نبات؟

می گم: یعنی اسمش نباته.

با بی خیالی می گه: آهــــــــان. می دونستم.

چند دقیقه می گذره، داداشم می پرسه: اسمش چی بود؟

خواهرک می خنده، می گه: اااااام، خب ... خودت که می دونی، منم می دونم اسمش چیه.

می گم: اگه می دونی بگو دیگه.

چند ثانیه فک می کنه، می گه: خب یه آبنباتی بود، ولی یه چیزی نداشت.

من و برادر نگاهی به هم می کنیم و بعدشم از فارسی یاد دادن به این بشر* منصرف می شیم.

 

* امروز ظهر وقتی مامانم رو به ما گفت "این بشر چقد حرف می زنه" (که منظور از "این بشر" همان خواهر ما بود) مو*نیکا خانوم طی یک حرکت غیرقابل پیش بینی خیلی خیلی ناراحت شدن از این جمله ی مادرمان. وقتی علت رو جویا شدیم، فرمودن که ""بشر" یک نوع هشت پای خیلی زشته" و این گونه بود که ما با معنی دیگه ی بشر نیز آشنا گشته شدیم.

به قول خودش "ایرانی" حرف زدن این بچه داره روز به روز پسرفت می کنه، یه پسره هم اینجاس، همسن خودش، اونم بدتر از اینه. دارن همینجوری از ایران دورتر و دورتر می شن.

نگران نباش عشقم، همه چیز دُرُس می شه.

+ در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:51 حک شده به دست مترسک |
 

بعضی وقتا آدم نمی تونه برای پستش عنوان خوب پیدا کنه، بعضی وقتا برای عنوانش نمی تونه پستی پیدا کنه. این بار هم عنوان هست، عنوانی که خیلی چیزا توش ریخته. شاید ظاهرش یه جمله ی بیست و چهار حرفی که به سه نقطه ختم می شه، باشه؛ ولی خب باطنش بیست و چهار صفحه درده که آخرش هم به یه چهار نقطه ختم می شه.

زندگیم پر شده از جمله های نصفه نیمه که بعضی هاشون حتی چند سال عمر دارن. نمی دونم تا کی باید صبر کنم تا یه نقطه لطف کنه و تلک و تلک، با ناز و عشوه بیاد و حداقل به یکی از این جمله های مسخره ی تموم نشدنی پایان بده.

امیدوارم مجبور نشم خودم با یه نقطه ی گنده همه چیزو تموم کنم.

 

اصاً دوس ندارم حس کنم که اینجا راحت نیستم، بد جوری دل بستم به این چهار دیواریه مجازی، حتی اگه دیر به دیر توش بنویسم.

+ در تاريخ سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 5:35 حک شده به دست مترسک |
خسته شدم. از اینکه بزرگتر از سنم فک کنم خسته شدم. از اینکه به یه چیزایی فک کنم که نباید ربطی به من داشته باشه ولی داره خسته شدم.

از اینکه آدم بزرگا انقد راحت می کشن کنار و یکی مثه من باید جورشون رو بکشه خسته شدم.

به من می گه "من ذهنم در همین حد می کشه" یا یه همچین چیزی، شایدم گفت "توانایی ذهنی من در همین حده" منم می گم "توانایی ذهنی منم در حد یه بچه هیوده هیژده سال اس" یا یه همچین چیزی.

من می دونم تو توانایی ذهنیت از این بیشتره. من می دونم این تاثیر مش روب یا به قول خودت آب  جو ئه  که باعث می شه من هر حرف کوفتی ئی رو هزار بار بگم و تو هم آخر سر بگی پیچیده اس.

آخه لعنتی، اگه برا توی چهل و خرده ای ساله پیچیده اس، من چی بگم؟ این فکرایی ئه که من الآن باید تو ذهنم باشه؟ من الآن باید به این فک کنم که ...

بی خیالش، تا همینجا هم زیادی زر زدم، همینشم احتمالاً شب روده دل (یا یه همچین چیزی) می کنم و بعدشم مثه سگ پشیمون می شم از اینکه دهنم رو بیشتر از همیشه باز کردم ولی خب، داشتم منفجر می شدم.

* اقتباس شده از اسم این وبلاگه

+ در تاريخ جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 7:18 حک شده به دست مترسک |
 

 

به هرحال همین می شه دیگه، یه وقت هایی آدم ناز می کنه و یه وقت هایی باید ناز بکشه.

چند وقتیه، یعنی حدوداً از دو روز بعد از آپ قبلی، دوباره من دچار اون حس مسخره ی بلاگفا گریزی شدم، در حدی که امروز وقتی آدرس وبلاگ رو تایپ می کردم که سری بزنم، تقریباً تا "تنها" ش رو هم تایپ کردم تا بالاخره این اکسپلورر یاد وبلاگ ما کرد و خودش زحمت "دات بلاگفا دات کام" رو کشید.

الآنم که قصد آپ کردن داشتم، نتمان از خوشحالی به خود رید و قطع شد.

زندگیمان همچنان خط مستقیمی ست که زیر محور ایکس ها در حال پیش روی می باشد. گاهی یکی – دو تایی به ایگرگ هایش اضافه می شود و گاهی کم.

چند روز پیش ده ماهگی دوستیمان بود، جای شما خالی، ده ماهی می شه با هم دوستیم.

حرف از دوست و دوستیمان شد، چند وقت پیش یعنی حدوداً خیلی وقت پیش، البته اگر مثلاً دو ماه را خیلی وقت پیش در نظر بگیرید، زده بودم تو خط فداکاری و می خواستم از خودگذشتگی ئی کنم در حد پتروس و رفیق هایش. می خواستم به طور نامحسوسی یا شایدم محسوسی رفیق شفیقمان را با یکی آشنا کنم تا مجبور نشود دوست دختری داشته باشد با همان فاصله ی چند هزار کیلومتری که توی یکی از آپ ها حسابش کردم و نوشتم.

به هر حال، از دو- سه ماه دیگه ما هم می ریم دنبال کسب علم و دانش و به خاطره این تفاوت ساعت گَل و گنده رابطه ها کمتر و کمرنگ تر می شه و رفیق شفیقمان که گناهی نکرده که ما از هوای این غربی ها استنشاق (؟) می کنیم. خلاصه، آستین هام رو بالا زده بودم که هروقت دیدم دارم کمرنگ می شم و احساس کردم که شاید مثلاً از هفته دیگه یا حتی یه ماه دیگه قرار کمتر ببینمش و ببینتم، دستش رو بذارم تو دست یکی از دوستام که اتفاقاً دختر خیلی خوبی هم می باشه.

حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم اون موقع من به گور خودم خندیدم که می خواستم اینا رو با هم آشنا کنم. به طرز عجیبی الآن نمی خوام از دستش بدم و خب، هنوزم اون افکار روشن فکرانه رو دارم و هنوزم بهش می گم که "اگه دیدی داری کمتر دوسم می داری بهم بگو." یا " اگر از دختری خوشت اومد و این حرفا تعارف کن و بگو" ولی خب، شاید اون ندونه، ولی من که می دونم اگه بخواد بره، زندگی مقدار قابل توجه ای مزخرف و غیر قابل تحمل می شه. حالا هرچقدرم که شعار بدم "من به کسی وابسته نمی شم" فایده ای نداره.

دیگه جونم براتون بگه که، هنوز اون داستانی که چند ماه پیش شروعش کردم نصفه مانده و با اینکه علاقه ی شدیدی بهش دارم، ولی مشابه همون حس "بلاگفا گریزی" رو نسبت به این داستان دارم و نمی تونم برم سراغش. شاید مقداریش رو گذاشتم اینجا تا انگیزه ای بشه برای تمام کردنش.

دیگه اینکه شاید چند وقت دیگر (حدوداً سه هفته دیگه شاید) با خاله اینا دوباره بریم مسافرت. اینم گفتیم که گفته باشیم و نگفته نمونه.

دیگه حرفی نیس که بگم، شما حساب کن زندگی چقد یکنواخت شده که بعد از ایکس روز آپ نکردن، همه ی حرفام شد یک صفحه و دو خط از وورد با سایزه فونت 14.

ایکس هم همان تاریخ امروز منهای تاریخ پست قبلیست. بعد از پیدا کردن پرتقال فروش بی زحمت خودتان حسابش کنید.

+ در تاريخ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 8:27 حک شده به دست مترسک |
امروز یک عدد مگس اومده بود تو خونمون. خواهرک با دوربین دنباله مگسه می دوید و می گفت:

تکون نخور، می خوام ازت عکس بگیرم.

متاسفانه مگسه طبع هنر دوستانه ی خواهرک رو درک نکرد و به پرواز در جهات مختلف ادامه داد تا بالاخره مو*نیکا از آخرین ترفند موجود استفاده کرد و گفت:

عکستو می ذارم تو فیس بوکا، تکون نخور.

و آنگاه مگسک ایستاد، ژستی گرفت و به سمت دوربین لبخندی تحویل داد.

 

دو هفته ای می شه دارم خودم رو با آهنگ Too lost in you خفه می کنم. یکی منو نجات بده.

+ در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 9:34 حک شده به دست مترسک |